سلام . اول میخوام خودمو براتون معرفی کنم . نام : تینا نام خانوادگی:ک نمیشه دیگه بقیشو بگم . لقبم : جیغ جیغو .اخه خیلی جیغ میزنم .
خوب دیگه حالا نظر بدین ok...راستی بچه اهوازم هستم هرچی بچه اهوازیه نظر بده.... -------------------- ایدی من اینه: jigh_jighoo1900 ------------------- در زندگی مشو مدیون احساس کسی تا نباشد رایگان عمرت گروگان کسی
چند روزی بود که دل دل میکردم موضوع را به ارش بگویم یا نه .نمیخواستم چیزی را از او پنهان کنم.گرچه بعضی ها میگفتند:اگر حرف نزنی بهتر است.چرا میخواهی ذهنش را مشغول کنی.بعدا سر فرصت به او بگو!
منظورت بعد ازدواج است؟خب اره... نه ان موقع که فایده ندارد .نمی خواهم بنای زندگی مان روی ناراستی ودروغ باشد.ارش باید حقیقت را بداندوبا خیال راحت تصمیم بگیرد.
درست است که دوست داشتم حقیقت رابه بگویم اما میترسیدم از ازدواج با من منصرف شود.من ارش را اسان بدست نیاورده بودم که اسان از دست بدهم.اورا از میان چندین خواستگارم انتخاب کرده بودم .نمیگویم بی ایراد بود وعیبی نداشت.نه به قول معروف گل بی خار کجاست؟اما در مجموع ادم مقبول وخوبی بود.خانوده ام هم او را دوست داشتند.البته بجز پدرم که میگفت :ارش پسر خوبی است اما دستش خالی است.زندگی با او مشکلات فراوانی برایت به وجود می اورد.که بعید میدانم بتوانی تحملشان کنی.تحمل میکنم پدر مطمءن باش ما انقدر به هم علاقه داریم که همه مشکلات را از سر راه بر میداریم.پدر تردید داشت وهی امروز وفردا میکرد.ارش میگفت:عجله نکن تانیا بگذار خوب فکرهایش را بکند و از ته دل رضایتش را اعلام کند.چون اگر غیر از این باشد هیچ وقت دلش با من صاف نمیشود.ارش کارمند یک شرکت دولتی بود و در امدی معمولی داشت.او بعدظهرها مسافرکشی میکرد.تا بتواند پولی پس انداز کندوبا خیال راحت قدم در عرصه زندگی مشترک بگذارد.خانواده او مرا خیلی دوست داشتندوچنان قربان صدقه ام میرفتند که انگار سالهاست عروسشان هستم.من از این وضعیت چندان راضی نبودم وهرچه زودتر دوست داشتم به عقد ارش دربیایم تا تکلیفم را بدانم.او صادقانه وشفاف ازخودش وزندگی اش حرف زده بود من هم همین طورالبته فقط یک نگته را با او درمیان نگذاشته بودم وحالا مردد بودم که بگویم یانه .با توجه به شناختی که از ارش داشت تقریبا مطمءن بودم که عکس العمل بدی نشان نخواهد داد و همچنان در کنارم خواهد ماند،اما راستش میترسیدم خانواده اش تحریک یا مجبورش کنند،از من دست بکشدوقید مرا بزند.خیلی فکرکردم وبالاخره به این نتیجه رسیدم اولا هیچ چیز بهتر از درستی وراستی نیست،ثانیامرگ یه بار،شیون یهم یه بار.اگر قرار است همه اش در بیم وامیدبه سرببرم،همان بهتر که موضوع رابگویموخیالم را برای همیشه راحت کنم.ارش میخواهم حقیقتی رابه تو بگویم.توراقسم میدهم به هرکی دوست داری بدون تعارف تصمیم بگیری وملاحضه مرا نکنی...
قسم وخورد و هیجان زده و کمی مضطرب چشم به دهانم دوخت تا حرف بزنم.من یک بیماری مهم دارم..پید وسط حرفم.رنگش زردشده بود.گفتم:قلبم،فقط سی درصد کارمیکند وهر ان ممکن است از کار بیفتد...توی نوبت قلب هستم،اما شاید قبل اینکه نوبتم برسد...دستش رابه علامت سکوت نشان داد.اشک درچشمهایش حلقه زده بود.باصدایی که میلرزید،گفت:یعنی چه؟یعنی هیچ دارو ودرمان دیگری وجود ندارد؟دکترها میگویند فقط پیوند قلب کارساز است.با پریشانی دستهایش را به هم گره کردو:برو به خارج ،دکترهای انجا...نه،دکترهای ایرانی در زمینه قلب پیشرفت های شایان وتوجهی کرده اند که دنیا هم دستاوردهای انها را قبول دارد.سخت ترین وظریفترین عمل جراحی قلب با موفقیت در کشورمان صورت میگیرد.خواهش میکنم به دور از احساسات و ترحم تصمیم بگیر.این حق توست.چیزی نگفت ورفتو یک ساعت بعد درست یک ساعت بعد تلفن زدو گفت:حتی اگر باشد فقط یک روز با تو زندگی کنم ،با اغوش باز میپذیرم،چه برسد به اینکه ان شاالله...با پیوند قلب مشکلت حل شودو...به خانواده ات هم گفته ای ارش؟ میگویم.انها حرفی ندارندو در این مرحله تصمیم را به عهده خودم میگذارند.تو را به خدا پدرت را راضی کن که هرچه زودتر رضایت خود را اعلام کند.حرفهای او دلگرمم کرد.حالا بیش از پیش به او علاقه مند شده بودم.حالا میتوانستم به او تکیه کنم و به اینده امیدوار باشم.پدرم وقتی ارش از بیماری ام با خبر شده وبا این حال همچنان میخواهد با من ازدواج کند،لبخندی زدو گفت:خوشم امد.ادم با معرفتی است.پدر با این جمله در واقع رضایت خود را اعلام کرد.ارش قول داد هرچه زود ر مقدمات عروسی را فراهم کند.همه چیز به سرعت اماده شد،اما یک هفته مانده به عروسی ناگهان قلب من دچار افت شدیدی شدو...
چشم که باز کردم خودم را در بیمارستان دیدم .پرستار لبخندی زد وگفت:حالت چطوراست؟درد نداری؟ نه،خوب خوبم.چند وقت است دربیمارستانم؟تقریبا چهارروز... باتعجب گفتم:در تمام این مدت بیهوش بودم...دکتری میانسال وارد اتاق شدوجوابم را داد:نه،اما نیمه بیهوش بودی،عمل سختی راپشت سر گذاشتی.خدا روشکربه خیر گذشت.شانس اوردیکه به موقع قلبی برای پیوند تو پیدا شد.با خوشحالی دست روی سینه چپم گذاشتمو:یعنی این قلب سالم است؟اره...خیلی هم سالم است..از این به بعد مشکلی نخواهی داشت... ساعتی بعد خانواده ام از راه رسدند.مرا بوسیدندو:خوشحالیم...خدا تو را دوباره به ما داد...اهسته پرسیدم:ارش کجاست؟ مادرم اشک چشمش را پاک کردوگفت:می اید نگران نباش... حدس زدم اتفاقی افتاده،لابد ارش پشیمان شده بود.شاید هم از این که قلب کس دیگری در بدنم بود،ناراحت بود.خب حق هم داشت.او میخواست من با قلب خودم او را دوست داشته باشم،نه با قلب یک غریبه.سه روز بعد از بیمارستان مرخص شدم.در تمام این مدت خانواده ارش به ملاقاتم نیامدند.دم به دم میپرسیدم:مادر،چرا خانواده ارش و یا خودش به ملاقاتم نمی ایند؟این حداقل توقعی است که از انها دارم.غصه نخور دخترم .میایند...انها ادمای خوبی اند.لابد گرفتارند.مادر با بغض وگریه این حرفها را میزد.یک روز محکم وقاطع گفتم:ناراحت نباش،به جهنم که نمیایند.خوب شد که ارش چهره واقعی اش را نشان داد.اصلا اگر این طرفا پیدایشان بشود،سکه یک پولشان میکنم .کمی که حالم بهتر شد،پدر ومادر و خواهر ارش به دیدنم امدند.محلشان نگذاشتمو برخورد سردی با اهنا کردم.توقع داشتم ارش هم همراهشان بیایدو مردو مردانه توی چشمانم نگاه کند وبگوید از ازداج با من پشیمان شده است.حرف دلم را به زبان اوردم وخطاب به پدر ارش گفتم:این قایم باشک بازی ها که ارش در میاورد،چه معنایی دارد؟ مادرو خواهر ارش زدند زیر گریه و هردو خم شدند و سمت چپ قفسه سینه ام را بوسیدند.بغض کردم:این کارها چیست؟چرا گریه میکنید؟دلتان به حال من سوخته؟ پدر ارش هم به گریه افتاد.پدرو مادر من هم گریه میکردند.نگران شدم.رنگم مثل گچ سفید شده بود یک نفر میگوید چه شده یا نه؟ مادر ارش صورتم را بوسید وگفت:ارش رفت و برای همیشه ما رو تنها گذاشت.او تصادف کرد...نالیدم:کی؟ کجا؟مادرم گفت:همان روز که حال توبد شدوبدیمت بیمارستان ارش تصادف شدیدی کردو دچار مرگ مغزی شد...مادر هق هق میکرد ونمیتوانست ادامه بدهد.پدر ارش با صدایی لرزان گفت:قبلا وصیت کرده بود هر وقت فوت کرد،اعضایش را به بیماران نیازمند ببیخشیم .در ان بحبوحه وقتی فهمیدیم قلبت داره از کار می افتد...پدرم نگذاشت پدر ارش ادامه بدهدو خودش گفت:این خانواده خیلی انسان اند.انها داوطلبانه قلب ارش را به تو هدیه کردند و از مرگ نجاتت دادند...
دستم را به سینه چپم کشیدم و زمزمه کردم :یعنی این قلب ارش است که... و از حال رفتم .وقتی به هوش امدم،همه دورم نشسته بودند.هنوز چشمانشان بارونی بود.نمیدانستم چه عکس العملی نشان بدهم .خوشحال باشم یا غمگین .سلامتی بدون ارش چه ارزشی داشت؟پدر ارش مهربانانه نگاهم کردوگفت:دخترم انشاالله ...صدسال عمرکنی وخوشبخت بشوی ... وقتی خانواده ارش رفتند،به مادرم گفتم:من هرگز ازدواج نخواهم کرد .بعد از ارش...مادرم دلداری ام دادوگفت:عقل باش دخترم ،ارش رفته است ودیگر زنده نمیشود با گریه گفتم:چطور میتوانم با قلب ارش،کس دیگری را دوست داشته باشم؟نه مادر ، من هرگز ازدواج نخواهم کرد.الان شش سال از ان ماجرا میگذرد ومن هنوز راضی نشده ام بجز ارش به مرد دیگری فکر کنم.
این بود داستانی که براتون نوشتم .امیدوارم بتونیم قدر کسایی که دوستشون داریم خوب بدونیم .اگر از داستانی که براتون نوشتم خوشتون اومده بهم بگین تا بازم از این جور داستانهای واقعی بنویسم.
کلمه ایست که بار ها شنیده می شود ولی شناخته نمی شود. عشق صداییست که هیچ گاه به گوش نمی رسد ولی گوش را کر می کند. عشق نغمه ی بلبلیست که تا سحر می خواند ولی تمام نمی شود. عشق رنگیست از هزاران رنگ اما بی رنگ است. عشق نواییست پر شکوه اما جلالی ندارد. عشق شروعیست از تمام پایان ها اما بی پایان است. عشق نسیمیست از بهار اما خزان از آن می تراود. عشق کوششیست از تمام وجود هستی اما بی نتیجه. عشق کلمه ایست بی معنی ولی هزاران معنی دارد. عشق......... عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معنی را می رساند ولی معنی آن گفتنی نیست
اه بابا بی خیال از منو شما گذشته بخوایم سلام کنیم دیگه اینقدر باهم صمییمی شدیم نه ؟
میگم شما چرا نظر نمیذارین اخه من مردم از بس اومدم قسمت نظراتو دیدم هیچی نبود .
قسمت نظرات به گریه افتاده بچه تروخدا کمکش کنین بدجوری داره گریه میکنه میگه هیچ کس منو دوس نداره .
فقط یه چیز ازنفر خواهش میکنم نظر نذاره چون قسمت نظرات به نجاست کشیده میشه خودش میدونه کیه دیگه لازم نیست من بگم حالا واسه اگاهی بعضیا میگم(سامان ایکبیری)هه هه .الحق که اسمتم مثل خودت ضایع اس .
توعمرم از کسی خواهش نکردم ولی الان ازتو اکبیری خواهش میکنم قسمت نظراتو به نجاست نکش چون خدمتکار دلشون نمیگیره کثافتی که گذاشتی جمع کنن ...........
امیدوارم بیماری (الزایمرت خوب شده باشه فنچول مزخرف)
یه چیز دیگه رفقا من چند وقت نیستم از دست جیغ جیغای من راحت میشین
eeeeeeeeeeeeee لوس نشین دیگه من زودی بر میگردم .
اومدم دیدیم نظر نذاشتین یه جیغی میزنم که گوشتون همچین کر بشه که دیگه هیچی نشنوین .
چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید وبه جاش یه زخم همیشگی روقلبت هدیه داد زل بزنی وبه جای اینکه لبریزکنی و نفرت بشی حس کنی هنموزم دوسش داری .
چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیوار تکیه بدی که یه بار زیر اوار غرورش همه وجودت له شده.
چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بهش بگی .
۱ : هر دو پوست كلفتن 2 : هردو 3 تيغن 3 : جفتشون از تيره خزندگان موضي هستند 4 : هر دو وحشين 5 : هردو دنبال لقمه چرب و نرمن 6 : به هر دوشون نميشه نزديك شد 7 : هردو كثيفن 8 : هر دو به نوعي توي گندابي كه خودشون هنر ميكنن ميسازن زندگي مي كنن 9 : غير قابل رام شدن هستن 10 : اگه گاز تون بگيرن به انواع بيماري هاي افوني دچار ميشيد 11 : مغز هردو اندازه ي نخود 12 : هر دو زشتن 13 : چون 13 نحس نمي گم